ميون اين همه کوچه که به هم پيوسته

کوچه قديمي ما کوچه بن بست

ديوار کاهگلي يه باغ خشک که پر از شعراي يادگاريه

مونده بين ما و اون رود بزرگ که هميشه مثل بودن جاري

صداي رود بزرگ هميشه تو گوش ماست

اين صدا لالا يي خواب خوب بچه هاست

کوچه اما هر چي هست کوچه خاطره هاست

اگه تشنه است اگه خشک مال ماست کوچه ماست

توي اين کوچه به دنيا اومديم

توي اين کوچه داريم پا ميگيريم

يه روزم مثل پدر بزرگ بايد

توي همين کوچه بن بست بميريم

اما ما عاشق روديم مگه نه

نمي تونيم پشت ديوار بمونيم

ما يه عمره تشنه بوديم مگه نه

نبايد آيه ي حسرت بخونيم


به سراغ من اگر مي آيي

پشت هيچستانم

پست هيچستان جايست

پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدک هايست

که خبر مي آرند از گل واشده در دورترين بوته ي خاک

به سراغ من اگر مي آيي

نرم و آهسته بيا

مبادا که ترک بردارد

چيني نازک تنهايي من


گل سرخي گل لاله

گل خون رنگ شقايق

گل ايمان گل ايثار

گل طوفان زده ي ما

خون تو محراب خلقه

توي هر کوي و برزن ما

هميشه در تو پنهون

قصه هاي خنجرو خوند

پرنده هاي مهاجر نمي يارن از تو نشون

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم که مي داني

 صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني

 شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين

ببار اي ابر پاييزي که دردم را تو مي داني

 ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم

 چرا اي مرکب عشقم چنين آهسته مي راني

 تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند

 به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني

دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل

درون سينه ام آري تو آن موج هراساني

هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن

 چه فرقي مي کند اما تو که اين را نمي داني...


آهاي مردم دنيا  آهاي مردم دنيا

گله دارم گله دارم

من از عالم و آدم

گله دارم گله دارم

آهاي مردم دنيا آهاي مردم دنيا

گله دارم گله دارم

من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

شما که حرمت عشقو شکستيد

کمر به کشتن عاطفه بستيد

شما که روي دل قيمت گذاشتيد

که حرمت عشقو نگه نداشتيد

آهاي مردم دنيا آهاي مردم دنيا

گله دارم گله دارم

من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

فرياد من شکايت يه روح بي قراره

روحي که خسته از همه زخمي روزگاره

گلايه من از حکايت خودم نيست

براي من که از شمام سوختن و گم شدن نيست

اگه عشقي نباشه آدمي نيست

اگه آدم نباشه زندگي نيست

نپرس از من چي اومد بر سر عشق

جواب من جز شرمندگي نيست

آهــــــــــــــــــــــاي مردم دنيا....

 

براي گفتن من شعر هم به گل مانده

نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده

صدا صدا که مرهم فرياد بود زخم مرا

به پيش درد عظيم دلم خجل مانده

از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست

گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز اين دست مرا مشغله نيست

ديريست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست

در حسرت ديدار تو آواره ترينم

هر چند تا منزل تو فاصله اي نيست


به تو ميگم که نشو ديوونه اي دل

به تو ميگم که نگير بهونه اي دل

من ديگه بچه نميشم آه ديگه بازيچه نميشم آه

به تو ميگم عاشقي ثمر نداره

واسه تو جز غم و درد سر نداره

من ديگه بچه نميشم آه ديگه بازيچه نميشم آه

عقلمو زير پا گذاشتي رفتي تو منو مبتلا گذاشتي رفتي

به غم زمونه اي دل منو مبتلا گذاشتي رفتي

به خدا منو رسوا کردي اي دل

همه جا مشتمو وا کردي اي دل

فتنه بر پا کردي اي دل منو رسوا کردي اي دل

مي دونم تو ديگه عاقل نميشي

تو ديگه براي من دل نميشي

به تو ميگم عاشقي ثمر نداره

واسه تو جز غم و درد سر نداره

من ديگه بچه نميشم آه ديگه بازيچه نميشم آه


فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفتر خالي قلم خشکيده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يک به يک رفتند مرا در خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند

گرفتار از عزيزاني که هم آواز من بودند

به سوي اوج ويراني پر پرواز من بودند